|
در رفتن هیچ شکی نیست، مهم چگونه رفتن است
|
سراپا وسعت دريا گرفتند
همان مردان که در دل جا گرفتند
تمام خاطرات سبزشان ماند
به بام آسمان مأوا گرفتند
به دوش ما چه ماند اي دل، که وقتي
خدا را شاهدي تنها گرفتند
چه شد اي دل، که در اين راه رفته
جواز وصل را بيما گرفتند
مگر مردان غريبي ميپسندند
غريبانه ره دريا گرفتند؟

شهيد سپهبد صياد شيرازي در 18 ارديبهشت 1366، از سوي امام قدس سره به دريافت درجه ي سرتيپي نايل آمد. امير شجاع ارتش اسلام در مهر 1368، بنا به درخواست رييس ستاد كل نيروهاي مسلح، و با موافقت و حكم فرماندهي معظم كل قوا به سمت معاونت بازرسي ستاد كل و در شهريور 1372 به سمت جانشين رياست ستاد كل نيروهاي مسلح منصوب شد.
شهيد شجاع و ارجمند ارتش جمهوري اسلامي ايران، در 16 فروردين 1378، همزمان با عيد خجسته ي غديرخم به درجه سرلشكري نايل آمد و چند روز بعد، با افتخار شهادت، به درجه ي سپهبدي ارتقا يافت.
شهيد صياد شيرازي پس از دريافت درجه ي سرلشكري خطاب به خانواده اش مي گويد:
بسيار شاد و خرسندم؛ البته نه به خاطر دريافت اين درجه، بلكه به خاطر رضايتي كه اميد دارم امام زمان(عج) و مقام معظم رهبري از من داشته باشند. مقام، درجه و اسم و رسم در نظر من هيچ جايگاهي ندارد.
در بامداد 21 فروردين 1378، امير سپهبد علي صياد شيرازي در حال خروج از منزل، به وسيله ي منافقين مسلح در پوشش رفتگر، در برابر ديدگان فرزندش به شهادت رسيد و منافقين كوردل، رسماً اقدام به اين جنايت هولناك را به عهده گرفتند.
ميدانم که هنوز در راه خدا به جهاد خود ادامه مي دهيد و ميدانم که شما زنده ايد و اين ما هستيم که مرده ايم و در دنياي ماديات غرق شده ايم ...
هنوز تصوير شماست که بر لوح دلها حک شده و مايه دلگرمي ، اميد و نيروي جهادگران خدا جو ، عاشقان ولايت ، عدالت پيشگان راه هدايت ، و خدمتگزاران اين ملت مي باشد.
بزرگي مي گفت شهدا مانند شيشه عطري مي مانند که با شکستن قفس ،و عروج ، عطرشان فضاي هستي را پر مي نمايد و آنگاه همگان به گوهر وجودشان و زيبائي راهشان پي خواهند برد .
بعضي هنگام جسورانه و ساده لوحانه از خداي خود شهادت را درخواست کرديم و بارها گفتيم اللهم الرزقنا توفيق الشهادة ... اما لحظه اي بر اعمال خود انديشه نکرديم و اندکي به راهي که شما پيموده ايد فکر نکرديم و مثل هميشه با راحت طلبي و بدون تلاش ، بهترين ها را از خدا خواستيم ...
از خاطرات خوانده و شنيده و از سرگذشت برجاي مانده شما ، دانستم که چگونه در مقابل آتش و پولاد و اهريمن سينه سپر کرديد و با خون خود ، خاک مذلت بر سر شيطان صفتان ريختيد ...
با همه شجاعت و رشادت و دلاوري ؛ تواضع و فروتني تنها بخشي از صفات والاي شماست .

اي عزيزان و مقربان درگاه الهي ، واي به حال روزي که شما ، ما را فراموش کنيد و به حال خودمان واگذاريد ؛ هر چند ما نه تنها شما را بلکه خود را نيز فراموش کرده ايم ...
آگاهيد که گريه هايم در گلزار شما ، براي تيره روزي ، سرگرداني و گمراهي خودم بوده وگرنه شما که عند ربهم يرزقونيد و ما جيره خواران شما ...
آگاهم که سعادت اعتراف و جيره خواري را نيز از استمدادها و عهد هاي با شما ، هنگام تحويل سال در پاک ترين سرزمينها که خون شما بدان آغشته گرديده و مطهر شده ، يافته ام ...
خوب ميدانم که هرگاه دست ياري به سويتان دراز کردم دست رد به سينه ام نزديد و هرگز فراموش نمي کنم که چگونه با پرتو نور خود ، بر دل ظلمت زده ام ، تاثيري شگرف و تحولي عظيم ، بر زندگي ام داشتيد .
کوتاهي کرديم ... فريب خورديم ... فراموش کرديم ...
شهدا به خدا شرمنده ايم ...

برترین مرگها
قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
اشرف الموت قتل الشهاده
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
شهادت برترین مرگهاست.
بحارالانوار، ج67، ص8، حدیث4

مرگ برتر
قال امیر المومنین علیه السلام :
ان الموت طالب حثیت لایفوته المقیم و لا یعجزه الهارب ان اکرم الموت القتل.
حضرت علی علیه السلام فرمود :
مرگ، با شتاب و تعقیب کننده است((همه را دریابد)) نه ماندگان از دست
برهند و نه فراریان او را بازدارند، گرامی ترین مرگ، کشته شدن است.
نهج البلاغه، خطبه123

شهادت، نه مرگ در بستر
قال امیر المومنین علیه السلام :
ایها الناس ان الموت لا یفوته المقیم و لایعجزه الهارب لیس عن الموت محیص و من لم یمت یقتل و ان افضل الموت القتل، والذی نفسی بیده لالف ضربه بالسیف اهون علی من میته علی فراش.
حضرت علی علیه السلام فرمود :
ای مردم همانا ایستادگان و فراریان را از مرگ گریزی نیست و هر کس به مرگ طبیعی نمیرد کشته می شود و شهادت بهترین مرگ است و سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، هزار ضربه شمشیر آسانتر است بر من از مرگ در بستر.
وسائل الشیعه، ج11، ص8، حدیث12

شهادت کرامت است
قال السجاد علیه السلام :
القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده.
حضرت امام سجاد علیه السلام فرمود :
کشته شدن عادت ما و شهادت کرامت ماست.
بحار الانوار، ج45، حدیث118

تبریک به شهیدان
قال امیر المومنین علیه السلام :
انّ الله کتب القتل علی قوم و الموت علی آخرین و کلّ آتیه منیّته کما کتب الله له فطوبی للمجاهدین فی سبیل الله و المقتولین فی طاعته.
حضرت امام علی علیه السلام فرمود :
خداوند برای گروهی کشته شدن و برای گروهی دیگر مرگ را مقرّر نموده و هر کدام به اجل معین خود آنسان که او مقدّر کرده است می رسند، پس خوشا به حال مجاهدان راه خدا و کشتگان راه اطاعت او.
نهج السعاده، ج2، ص107
شهادت از نظر اسلام از جنبه فردی، یعنی برای شخص شهید یک موفقیت است، بلکه بزرگترین موفقیت است، آرزو است، بلکه بزرگترین آرزو است. امام حسین ع فرمود: جدم به من فرموده است که تو درجه ای در نزد خدا داری که جز با شهادت به آن درجه نائل نخواهی شد. پس شهادت امام حسین ع برای خود او یک ارتقاء است و عالیترین حد تکامل است. اگر مرگ به صورت شهادت باشد، واقعا یک موفقیت است برای شهید جشن و شادمانی دارد. به همین جهت سید بن طاووس می گوید اگر نبود که دستور عزاداری به ما رسیده است، من روز شهادت ائمه را جشن می گرفتم.

امام باقر ع میفرمایند:«ما من قطرة احب الى الله من قطرة دم فى سبیل الله، او قطرة من دموع عین فى سواد اللیل من خشیة الله، و ما من قدم احب الى الله من خطوة الى ذى رحم، او خطوة یتم بها زحفا فى سبیل الله! ؛ هیچ قطره اى محبوبتر در پیشگاه خدا از قطره خونى كه در راه او ریخته مى شود، یا قطره اشكى كه در تاریكى شب از خوف او جارى مى :گردد، نیست، و هیچ گامى محبوبتر در پیشگاه خدا از گامى كه براى صله رحم برداشته مى شود، یا گامى كه پیكار در راه خدا با آن تكمیل مى گردد نمى باشد».
شنیدنی است از زبان يک شهيد

خوشا آنانکه جانان ميشناسند طريق عشق وايمان ميشناسند
بسي گفتيم وگفتند ازشهيدان شهيدان را شهيدان ميشناسند
ما اگر عاشق جبهه بوديم، به خاطر صفاي بچههايي بود که لذتهاي مادي را فراموش کردند
و اکنون ما نيز چون شماييم. وقتي در خون خويش غلطيديم وچشم از دنيا بستيم، فکر ميکرديم که ديگر همه چيز تمام شد. اما اينگونه نشد دردهاي شما در فراق ما دل ما را بيشتر آتش ميزد.درست است که ما به هر چه ميکنيد آگاهيم اما اين بلاي بزرگي بود که اي کاش نصيب ما نميشد.وقتي شما از اين و آن طعنه ميخوريد ولاجرم به گوشهي اتاق پناه ميبريد و با عکسهاي ما سخن ميگوييد و اشک ميريزيد، به خدا قسم اينجا کربلا ميشود و براي هر يک از غمهاي دلتان اينجا تمام شهيدان زار ميزنند. ياد آن زماني که در مجالس با ياد ما گريه ميکنيد و بر سر و سينه ميزنيد ما نيز به ياد آن روزها که با هم در فراق وسوگ مولايمان سينه ميزديم و گريه ميکرديم همراه با اشک شما، اشک غم ميريزيم. خدا ميداند که ما بيشتر از شما طالب شماييم. براي همين پروردگار عالم هر از چند گاهي اجازه ميدهد که با مولايمان امام حسين(عليه السلام) درد و دل کنيم. بچهها! آقا امام حسين (عليه السلام) خيلي بزرگوار است. او بهتر از همه شما شلمچه را م شناسد. فاطميه را زيباتر از همهي شما براي ما تعريف ميکند وخاطرههاي جبهه را خيلي دوست دارد.هر وقت به پابوسش ميرويم از ما ميخواهد برايش خاطره بگوييم. به مجرد اينکه بچهها شروع به نغمهسرايي ميکنند چشمهاي آقا مالامال از اشک ميشود. سر مبارکشان را به زير مياندازد و دانههاي اشکش زمين بهشت ومحاسن شريفشان را تر ميکند. همين ديروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعريف کنم. من از غروبهاي شلمچه تعريف کردم. از کانال ماهي، از سه راه شهادت، از جاده شهيد صفري، سنگرهاي خوني، جاده امام رضا وجاده شهيد خرازي. هنوز چند دقيقه نگذشته بود که صداي نالههاي آقا را با همين دو گوش خود شنيدم، آرام و آهسته فرمود: هيچ اصحابي و ياوراني بهتر و با وفاتر از اصحاب خود نديدم. يکي از بچهها به من گفت: بس است ديگر نگو. که آقا سر از زير برداشت و آهسته فرمود: بگو، بگو عزيز دلم! آنچه دلت را بيتاب کرده بگو. بچه ها! اينجا بر خلاف دنياي شما خاطرههاي جبهه زياد مشتاق دارد و همهي اهل بهشت بخصوص آقا مشتاق آن هستند. يک روز به آقا عرض کردم : آقا جان! دوستان ما اکنون در دنيا هستند، بي آنها بر ما سخت مي گذرد. آقا در حالي که اشک تمام محاسنش را پر کرده بود، فرمود: آنها بقيه شهداي منند. به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت، ظلمت قبر، عذاب قبر، عذاب روح و در آن واويلاي محشر تنهايشان نخواهم گذاشت. آنها در حساسترين ايامي که نياز به ياور داشتم، لبيک وفا سر دادند. من به اکبرم گفتهام که بدون آنها به بهشت نيايد. راستي بچه ها! اينجا همه با لباس خاکي هستند که خود امام فرمود: اين لباس بيشتر به شما ميآيد. بچهها در آن روزهايي که بيبي فاطمهي زهرا (س) دستهاي بريده عباس و قنداق خوني علياصغر را نزد خدا براي شفاعت ميبرد. ما هم که گرد وغباري از خاک شلمچه، مهران، فاطميه، فکه، دهلران، چزابه، اروند، مجنون، کوشک و پاسگاه زيد بر چهرههامان نشست و خوني را که هنگام شهادت بر بدن و لباسهامان جاري شده بود، جمع کرديم و در آن لحظهي حساس براي شفاعت شما به همراه آورديم. شما مطمئن باشيد که ما شما را فراموش نکرديم و نخواهيم کرد
یاد آن روزها بخیر
یاد کمرهایی که در راه خدا تا به آخر بر صندلیهای چرخدار تکیه زدند، دستهایی که به عباس (ع) پیوستند، بدنهایی که پر از تیر و ترکش شدند، پاهایی که پیش از صاحبانشان به بهشت قدم گذاشتند، چشمهایی که رفتند و بصیرت را به ارمغان آوردند بخیر، یاد بدنهایی که بیسر به خاک رگذاشتند، سرهایی که پودر شدند و ذره ذره به ابدیت پیوستند و جنازههایی که هرگز تشییع نشدند و در خلسه سکوت، هم صحبت نیزار شدند بخیر. یاد آن روزها بخیر! از باتلاقهای جنوب تا قلههای رفیع کردستان، همه جا معطر و مطهر به خون شهداء شده بود و مملکت ما به یمن درهای باز شهادت میرفت تا یکراست به ضریح شش گوشه ابی عبدلله (ع) برسد... که دروازههای آسمان را بستند و جنگ پایان یافت و پس از آن خیلی زود خدا دوباره خورشید را از ما دریغ کرد و باز ما ماندیم و دوستانی که نبودند و قلبی که یتیم شده بود. راستی که تقاص ناشکری چقدر سنگین است و لحظات ملکوتی عروج چقدر رؤیایی.... خدایا به تو پناه میبریم از آن روزی که لباسهای خاکی را با خاک عوضی بگیریم و به ولایت و ریاست به یک چشم نگاه کنیم. وظیفه و نتیجه را یکی بدانیم، شهادت را خسارت بپنداریم و راه شهداء را با خودشان خاک کنیم. دیر یا زود، همة ما خواهیم رفت. همة ما به سوی مقصد اصلی و جایگاه همیشگی کوچ خواهیم کرد،
آری در رفتن هیچ شکی نیست،
مهم چگونه رفتن است
یاد سنگر
یاد سنگر بخیر که مفصلترین میهمانی اشک و خلوص را بدون خرجهای کلان ترتیب میداد.یاد حسینیه بخیر که شاهد قدوم اهل البیت (علیهمالسلام) بود. یاد سنگر استراحت بخیر که شبها در آن آسایش زمین میخورد و غفلت میگریخت، و سنگر نگهبانی که آخرین آشیانة پرستوها بود. یاد بستان بخیر که مزرعة عشق بود. سوسنگرد که آن همه شقایق در دل کاشت، آبادان که از ویرانی دلها جلوگیری میکرد. خرمشهر که شهرداران آسمانی به زیباسازیاش پرداختند. اروندرود که هزاران دل در آن آبتنی کرد، شلمچه که کبوترهای بینام و نشان را در گوشه و کنارش منزل داد، کانال ماهی که به زیبایی آکواریوم پایان داد، خاکریز نونی شکل که روبروی آن حرفی از نان و نام نبود، جزیره مجنون که شاهد جنون عشق بود، جزیره سهیل کهستارههای زمینی را به آسمان عروج فرستاد، ام القصر که اهالی ویلا را هرگز به خود ندید، فاو که وفا به تعهد بندگی را میآموخت، خور عبدا... که میزان عبودیت را محک میزد، یاد می میمک و مهربانی مهران بخیر، کله قندی که شیرینی جهاد تعارف میکرد، قلاویزان که نردبان عروج بود، چنگوله که برای شهادت مرتب قلبها را چنگ میزد، رضاآباد که پر از خشنود خدا بود، شاخ شمیران که شاخ غرور دشمن را چند بار شکست، دربندی خان که به عافیت جویان دربند راه نمیداد و هورالعظیم که سالهاست صفت خود را به ناجیانش تقدیم کرده است. یاد چادرها بخیر که داستان کربلا را فیلم کردند. یاد لشگرها بخیر که 72 تن را چندین برابر کردند.
یادخاکریزبخیر
یاد قایقهای کوچک ولی تندرویی بخیر که ناوهای غولپیکر را به فرار
واداشتند و به آنها که ستارة بخت خویش را در میان ستارههای پرچم آمریکا
یافته بودند، نشان دادند که آمریکا هم عددی نیست!
یاد شب حمله بخیر که به هزار و یک شب بغداد پایان می داد.
یاد عملیات ها بخیر که هر یک صحنة نقش آفرینی امامی بود.
یاد موقعیتهایی بخیر که در آنها به فکر موقعیت نبودیم.
یاد قرارگاهها بخیر که بیقراری میآورد.
یاد پادگانهایی بخیر که صبحگاه حضور در آنها بر پا میشد، عشق پرورش
میدادند و بازوی اخلاص را ورزیده میکردند.
یاد دوکوهه بخیر که هزاران کوه ایستادگی تربیت کرد. یاد ایستگاه صلواتی
بخیر که استراحتگاه ملایک بود.
یاد پلهایی بخیر که فاصله دنیا و آخرت بودند.
یاد جادههایی بخیر که آدمی را از بیراهگی، انحراف و چند راهگی نجات می
دادند.
یاد تابلوها بخیر که راه جاودانگی را مشخص میساختند.
یاد معبر بخیر که راه عبور از مرز خاک بود یاد کانال بخیر که گنداب خودنمایی
درآن جریان نداشت.
یاد خاکریز بخیر که گودالهای لغزش را صاف میکرد.
یادش بخیر
آنان که عشق را به زانو درآوردند، آنان که خستگی را خسته کردند، آنان که جنگ را کمر شکستند، آنان که زندگی را مرده یافتند، آنان که مرگ را هراساندند و در نهایت شهادت را به ارمغان بردند.
یاد سردارانی بخیر که بیسر رفتند. یاد همت حاج همت، برگزیدگی چمران، گستردگی جهان آرا، شکوه زینالدین، صفای بروجردی بصیرت علمالهدی، ثبات باکری ،دست توانای خرازی وپیکرخون آلودحاج حسین بصیربخیر.
یاد آنهایی بخیر که محور به محور و وجب به وجب خطوط مقدم را برای یافتن او گشتند و هنگامی که معشوق خویش را یافتند، یک آن هم تردید نکردند.
همانهایی که از سیمهای خاردار تن رهیدند، از خاکریز نفس گذشتند و بوی باروت را برهمة عطرهای دنیا ترجیح دادند.
یاد پیشانیبند بخیر که آفتابی از نورانیت را پشت خود پنهان میکرد تا خورشید در برابرش روزی یک بار روی تابیدن بیابد!
یاد پلاک بخیر که شماره پرواز بود.
یاد کولهپشتی بخیر که بساط آخرت در آن جمع میشد.
یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود و برآورندة بسیاری از نیازها.
یاد کفشهای ساده کتانی بخیر که زیر آن آپارتمان راحت طلبی و بنای ترس فرو میریخت.
یاد پوتینهایی بخیر که مشکی بودند اما از پس خود ذرهای تیرگی و تاریکی به جای نگذاشتند و جاهایی رفتند که کفشهای دیگر جرأت قدم نهادن به آنها را پیدا نکردند.
یاد لباسهایی بخیر که از بس عزیر بودند، خدا زمین را به رنگ آنها آفرید.
یاد فانوسقه بخیر که کمرهای زرین جهاد را محکم میکرد و حلقههای اسارت دنیا را ـ نه یکی پس از دیگری، که همه رابا هم ـ میگسست.
یاد قمقمهها بخیر که آب حیات از آنها میجوشید و پایانی نداشت.
یاد نقشه بخیر که فلشهای خدایابی روی آن رسم میشد.
یاد دوربین بخیر که سیمای حقیقت را نشان میداد.
یاد قطب نما بخیر که روی مقصد اصلی انسان دست میگذاشت.
یاد بیسیم بخیر که رابط ما و آسمان بود.
یاد سیمخاردار بخیر که پشت آن خار سیم و زر در آرزو نمیرویید.
یاد منورها بخیر که به دیدار چهرههای نورانی میآمدند و سرانجام از شدت حسادت چراغ عمرشان خاموش میشد!
یاد مین بخیر که سکوی پرواز بود.
یاد گلوله ها بخیر که قاصد وصال بودند .
یاد خمپاره بخیر که پیمانة وصل به همراه داشت.
یاد خودروهای بهشت بخیر که انبوهی دل را سوار میکردند و از جادههای صراط، از میان دوزخ آتش به مقصد میرساندند.
یاد تانکها بخیر که پشت خصم را به لرزه درآوردند.